من در حدود 30 سال قبل از شهادت آقاي مطهري با ايشان ازدواج كردم. پدرم از روحانيون خراسان بودند و مجلس درس داشتند و بسيار متواضع و متدين و با تقوا بودند. پانزده ساله بودم كه شب خواب ديدم به اتاق پدرم رفته ام، در اتاق پدرم...
روي زمين يك ورق كاغذ افتاده بود. وقتي كاغذ را برداشتم، ديدم روي آن نوشته فلاني (يعني من) براي مرتضي در بيست و نهم ماه عقد ميشود. از ديدن اين خواب خيلي تعجب كردم و با هيچ كس آن را در ميان نگذاشتم تا اينكه مدتي گذشت. خواستگاران متعددي مي آمدند، ولي مادرم ميگفت: تا ديپلم نگيرد، شوهرش نميدهم. سيزده ساله بودم در كلاس هفتم درس ميخواندم كه آقاي مطهري چون با پدرم آشنايي داشتند، براي خواستگاري به خانه ما آمدند. اين خواستگاري با مخالفت مادرم رو به رو شد. چند بار ديگر هم آقاي مطهري مراجعه كردند. اما مادرم مسئله درس خواندن مرا مطرح كردند و ايشان به راحتي پذيرفتند و گفتند: «هيچ اشكالي ندارد. [بعد ازدواج] ميتوانند درسشان را ادامه بدهند و ديپلم بگيرند.»
سرانجام پس از مدتي مادرم راضي به ازدواج ما شد. روز بيست و سوم ماه بود كه موافقت مادرم اعلام شد و همان روز مطهري گفتند بيست و نهم ماه براي عقد روز خوبي است و موافقت شد من در روز بيست و نهم به عقد ايشان درآمدم و آن وقت بود كه حقيقت خوابي كه ديده بودم، برايم روشن شد. مدتي گذشت ما به قم رفتيم و پس از مدتي به تهران آمديم و در كوچه دردا در خانه كوچكي مسكن گزيديم. پس از ازدواج وقتي در قم بوديم، من مقداري عربي نزد ايشان ياد گرفتم؛ چون خيلي اصرار در تحصيل من داشتند. بعد كه به تهران آمديم، ميگفتم كه شما نگذاشتيد كه من علم جديد بخوانم و ديپلم بگيرم. ايشان گفتند: «بخوان و به طور متفرقه و با حجاب كامل اسلامي برو امتحان بده!» درسم را ادامه دادم و ديپلم گرفتم.